یوسف که نیست.....   

 دریای چشمهاش که در رفت وآمد است  

جامی پر از عسل که به هر سو مردد است 

 وقتی به هر بهانه غم انگیز می شود

انگار حال و روز زمین و زمان بد است 

من کافرم به هر چه به جزچشمهای اوست

ایمان بیاورید که این بانگ اشهد است 

این ماجرا که یک هوس کودکانه نیست

داروغه حد نزن اگر این عشق مرتد است 

 هرچند دل بریدن از او عاقلانه نیست

 صد بار استخاره گرفتم همه بد است

 یوسف که نیست تا سر بازاری اش کنم

دیگر سکوت می کنم این قصه بی حد است 

باور نمی کنم که ز چشم اش فنا شوم

اینجا برای عشق شروعی مجدد است 

لینک
۱۳۸٧/۱/۳٠ - مستان

   زندگی و دیگر هیچ.....   

و زندگی


در چشمان دختران بغداد


دانه های مرواریدی است فشرده در مشت

که بی هوا از دست می رود و

               باز به افق چشم دوخته اند  صبورانه......

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٧ - مستان